تبليغاتX
از لابه لای توهمات یه دانشجوی خسته

از لابه لای توهمات یه دانشجوی خسته

توهمات یه دانشجوی خسته

Movement

شیخ ما رفت خونه ی نو و اینجارو تعطیل کرد!

بیت الجدید لشیخنا(دام عزه)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 15:38  توسط Exhausted Student  | 

شوخی شوخی

جدی جدی باورش شده بود ها. برگه رو که تحویل داد خوشحال شد که ای، اینم تموم شد. خوشحالی و ناراحتیشو داشتن این خزعبلات تعیین می کردن.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 17:29  توسط Exhausted Student  | 

عاشقانه هاي يك برنامه نویس

خدايا، لابه لاي تمامي breakpoint هايم، آنگاه كه step into لوپ هايم مي كنم و ، عاشقانه دوستت دارم.

خدايا، وقتی شیطان گولم مي زند و با پايتون يا Cpp كد مي زنم، چنان قلبم از فراق تو لبریز مي شود كه String[] args فراموشم مي شود.

خدايا، Stack ام را از عشق خود overflow كن و صفحه ي آفين ذهنم را از {1,...,v} وجودت لبريز نما تا صفحه ي تصويري متناهي(FPP) واضحي از تو داشته باشم. 

بار الها، وجودم را یك Singleton Pattern قرار ده تا از Factory method عظمتت خوشه اي برچينم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 15:59  توسط Exhausted Student  | 

خوب-كم

با اين كه همه چي خوبه،‌نمي دونم چرا احساس مي كنم يه چيزي كمه.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 3:23  توسط Exhausted Student  | 

داستان زندگی جدید شیخ ما و باقی قضایا-خوابگاه زنجان

«یک»

شیخ ما-دام ظله- را حالتی جدید از زندگی تجربت آمده است که وی را متحول کرده و زندگی اش سامان بخشیده است. مریدی ازو پرسید:«یا شیخ، شما را چه شده که متحول گشته ای؟» شیخ ما گفت:«دانستم که چه کنم در کوته مدت و میان مدت و بلند مدت. و دانستم که از خویشتن چه خواهم و چه باید» شیخ ما سپس افزود:«زندگی جدید، پس از نه ماه در بِلاد جدید نیز کم کم به مذاق و مزاجمان خوش آمده است»

«دو»

خوابگاه عجیبیه این خوابگاه زنجان. تأسیس سال 48 .قدیمی ترین خوابگاه دانشگاه.اگه یه حساب سر انگشتی بکنم، به طور متوسط هر چهار سال بگیریم تو هر اتاق پنج نفر زندگی می کردن، پنجاه نفر (البته حتماً بیشتره چون معمولاً بعیده کسی چهار سال توی یه اتاق بمونه) توی این چهل سال توی اتاق ما زندگی می کردن! فکرشو بکن، پنجاه تا آدم با پنجاه تا فکر و اندیشه ی مختلف، با پنجاه تا سرنوشت مختلف....

خیلی باحاله. تازه این فقط اتاق ما بود! احساس می کنم از در و دیوار اتاق خاطره می ریزه بیرون. سرنوشت میریزه بیرون. اندیشه می ریزه بیرون. آدمای خیلی متفاوت. یکی خودکشی کرده. یکی معتاد شده. یکی زندگیش خراب شده. یکی این جا مرد شده. یکی یه شرکت بزرگ راه انداخته. یکی اپلای کرده استانفورد.یکی فهمیده خوشبختی چیه...

در و دیوارش خیلی راز آلوده.مخصوصاً بلوک یک.بلوک دو چنگی به دل نمی زنه.

دوسش دارم اینجا رو. بدجور!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 13:13  توسط Exhausted Student  | 

داستان سفر شیخ و تلطیف روح وی و باقی قضایا--جیران

(یک)

و چون خلیفه اعلام بکردی که روز اول و دویم هفته تعطیل بود، تصمیم بر آن شدی تا سفری انجام گردد تا جان را حلاوتی و صفایی دو چندان بخشد.

شیخ ما-جعله الله فی رضوانه- و تنی چند،به سوی بحر شمال آهنگ سفر کردی و ایامی چند در آن درگه به سر بردی تا جان و روح خویش لطافت و صفا بخشی و با حلاوتی دو چندان به رِی باز گردی. فی الجمله، در آن سفر، نماند از معاصی شیخ ما که نکردی (و لکن مسکری نخوردی).

(دو)

ساعت ده دقیقه به سه است. مرد بر میخیزد و صدا می زند: «جیران.... جیران...» جیران روسری آبی خود را به سر می کشد و به مرد می گوید«برویم» باران صدای قهقهه ی زن بدخویِ میان درختان را مخفی می دارد. مرد دست جیران را می گیرد و از کلبه ی چوبی بیرون می برد. باران صدای تپش قلب جیران را نیز مخفی می دارد.

جیران دست مرد را گرفته است. نگران از آن که، شاید، رودخانه ....

باران همنوایی نامیمونی با رودخانه گرفته است. دیروز پیرزن دعا می خواند و به رودخانه «فوت» می کرد. شاید فهمیده بود که خبرهایی شاید باشد.

اختیار باران دیگر دست خودش نبود. همنوایی اش با رودخانه، خیلی عاشقانه بود. فقط می خواست به رودخانه برسد. اما به چه قیمتی؟ شاید جدا کردن مرد و جیران؟

رودخانه با باران یکی شده بود. کلبه را هم آب برده بود. اما هنوز، جیران با روسری آبی اش، دست در دست مرد، کف رودخانه دراز کشیده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 2:9  توسط Exhausted Student  | 

داستان جان ستانی آن دانشجو و باقی قضایا

first episode

شیخ ما-رفع الله شأنه- صبحگاهان از خواب ناز بیدار شدی و آهنگ دانشگاه کردی. ناگاه عسس و داروغه(1) در محوطه ی خوابگاه بدیدی و هراسان و پرس و جو کنان دریافت که دانشجویی از دانشجویان، خویشتن را ارزش حیات قائل نشدی و قالب تن از روح زدودی(2). شیخ ما به زاویه ای خزید و به اندیشه فرو رفت. آیا جان خویشتن به خویش داده ایم که خویشتن نیز آن را بازستانیم؟

second episode

شیخ ما-عظم الله شأنه- آهنگ عزیمت از دانشگاه به خوابگاه کردی و پس از گذر از مشتاقانی که به شوق سم زدایی از بدن خویش صف کشیده بودند(3) به کیوسک روزنامه فروشی توقف کردی. در تیتر، مریدی از مریدان دولت(4)  ناراحتی خویش از دو دوره ای بودن ریاست جمهوری اعلام کردی و تأسف خوردی که رئیس دولت نتواند بیشتر از این در صدر امور باشد. شیخ ما با خویشتن حدیث نفس کرد که «این نیز، لیسانس خویش در دانشکده ی برق دانشگاه لعنتی کثیف(5) و دکتری خویش از berkeley ـ(6) اخذ کرده، پس بینش و تدبر در جای دیگری نشیند و علم و دانش و تحصیلات و زندگی در فرنگ بر سطح تفکر افراد نیفزاید»

third episode

everything is going well. at least, our sheikh has used to it.


1) بازپرس ویژه بررسی صحنه جرم

2)اشاره به خودکشی حمید عبدی دانشجوی دانشگاه شریف در هفته گذشته

3)اشاره به مرکز ترک اعتیاد روبروی خوابگاه

4)محمد جواد ل*ر*ج*نی

5) بر وزن صنعتی شریف

6) دانشگاه کالیفرنیا برکلی-غایت القصوای مقصود اکثر دانشجویان!


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 2:56  توسط Exhausted Student  | 

soo ih side

تا دو سه روز باید خودکشی کنم. بعدش زنده می شم.الان اصولاً مردم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 2:34  توسط Exhausted Student  | 

داستان انسداد مجموعات جوجل و شگفتی شیخ ما dci را و آتش فتنه و باقی قضایا

با توجه به این که پس از نوشتن این پست، فیلترینگ گوگل گروپ رفع شد، این پست از درجه ی اعتبار ساقط است.
شیخ ما را بسی واحد بود که صفحه ای داشت بهر رابطه ی استاد و تلمیذ در google groups (که عرب وی را مجموعات جوجل یا مجموعات غوغل نامیدی).وی را گفتند، یا شیخ، چه نشسته ای که dci.ir در مجموعات گوگل انگشت نهادی و صفحه را با لینک هائی مزخرف از سایت mofidlinks.ir جای گزین نمودی. شیخ ما خرامان به سوی حاسوب(1) خویش شتافت و مجموعات گوگل را در address bar روباه آتشین(2) خویش وارد نمود و پیام L2-2 را دریافت کرد به علاوه پیوند هایی به فارس و رجانیوز و ایسنا.
شیخ ما بسی شادمان گشت و جمعی مریدان گرد خویش فراخواند و گفت:
« فرزندان من، اکنون به عصر جدیدی ا وارد آمده ایم که یکایک مراکز فساد در صدد گمراهی فرزندان این مرز و بوم آمده اند و لکن ما را وظیفه ای بس خطیر است که مانع آنان شویم. یاران من، آیا شما حاضر می شوید که فرزند دلبندتان از برای خویش email داشته باشد؟ آیا از این زشت تر کاری بود که کسی برای دیگران پیامی بفرستد؟ آیا شما راضی خواهید شد که فرزندانتان از برای خویش وب نویسه(3) ایجاد کنند و افکار و آرای خویش به رایگان در اختیار دیگران قرار دهند؟  دوستان، آیا تا به حال اندیشیده اید که چقدر استکبار از google buzz و سرویس شیطانی و اهریمنی gmail برای فرومایگی و پستی و زبونی این مملکت استفاده کرده است؟ آیا استفاده google reader چیزی جز سرنهادنی ننگین به دامان خونین استعمار است؟  آیا منکر آن هستید که استفاده از facebook اخلاد ابدی در جهنم را ضمانت می کند؟ پس بیایید با هم این حادثه را به فال نیک بگیریم و از برای انسداد جستجوی گوگل(که چه بد است اطلاعاتی که استعمار از این طریق به مغز جوانان پاک این سرزمین القا می کند)، ایمیل گوگل(که چه پیام ها در gmail برای دامن زدن به آتش فتنه رد و بدل شد) ، بلاگ اسپات، یاهو میل و ... همگی با هم دست به دعا برداریم. همچنین باید پیشنهادی به دکتر سهراب پور بدهیم از برای انسداد dena.sharif.edu که بس شرم آور است این ابزار.

1- computer: a device with the capability to store and share data and to ruin iranian rich culture. (original word is in Arabic language- a language mostly spoken in the middle east and north africa. Sometimes people refer to arab-speaking people as lizard-eaters)

2-firefox: a computer(see above) software used to show false data and mislead people.

3-weblog: it's a very bad word. i'm ashamed and i can't define it here.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 17:23  توسط Exhausted Student  | 

داستان آزاد اندیشی شیخ ما از زبان ناطق و باقی قضایا

ناطق سپس افزود: و چون شیخ ما-طیب الله نفسه-عزم مکتب(1) کردی، ناگاه در اول طبقه ی ألف(2) إعلانی نبشته بدیدی که « وا أسفا، صدفمان(3) نیز توقیف بکردند ببهانه ی انتقاد از مسئولین مکتب و وا ظرفیتا که این قوم انتقاد از مسئولین مکتب را بر نتابیدی و اعتراض را در نطفه خفه بکردی». شیخ ما حدیث نفس کردی که صدف آن مقالت توهین آمیز من باب رئیس انجمن اسلامی چاپ بکردی و روزنامه ی شریف ابزار فتنه به شمار آوردی و آن مقالت دیپلماسی دیجیتال را منتشر نمودی، لابد توقیف لازم آمده است.

ناطق مکث کوتاهی کرد و سپس افزود: و چون شیخ ما خود فردی امام زاده و محتشم و فاضل و ادیب بودی و خویشتن مردم سالار آزاد اندیش خواندی(4) به جمعی از مریدان وارد شدی و منقبتی من باب توقیف مجلات افاضه نمودی. مریدی از میان جمع ندا داد«یا شیخ، شرق نیز به بازانتشار آمدی» شیخ ما پاسخش داد:«فبها المراد و نعم المطلوب»

ناطق به لیوان آب روی میز نگاهی انداخت و پس از چند لحظه افزود:« و اکنون شیخ ما pointless است و ادامه ی ترم بر و سخت دشوار است»


1. the university

2. Ebne Sina(Avicenna) Building @ Sharif Institue of Technology(SHIT)

3.the magazine of independent islamic association of SHIT

4.liberal democrat

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 3:33  توسط Exhausted Student  |